-زن ها بايد بفهمند كه انتقاد شديد از مرد و يا تنفر از او در واقع يك نوع ضعف است.آنها بايد بفهمند وقتي مردي را مجبور مي كنند جلويشان زانو بزند با اين كار قدرتمند نمي شوند

 

موفق ترين ازدواج،پيوند يك مرد كر با يك زن كور است.

 

مردي كه به زن ها دروغ نمي گويد،به احساسات آنها خيلي كم توجه است

 

من فكر مي كنم مردي كه زن ندارد مثل گردني است كه درد ندارد.

                                                      (كينكي فريدمن)نويسنده امريكايي

راهزن ها يا پول تو را مي خواهند يا جان تو را. زن ها هر دو را مي خواهند.

                                                   (ساموئل باتلر)مقاله نويس و منتقد

 

  نوشته شده در  ساعت 13:48  توسط مهدی هراتی  | 
همیشه اون چیزایی که می خوایم جلو چشممون ولی بیتوجهی خودمون که باعث می شه اونارو نبینیم

دلتنگی های خودتو برا خودت بگو   غم هات  رو تو خودت نگه دار  هیچ وقت به دنبال یک هم دم نگرد   چون الان به هیچ کس نمی تونی اطمینان بکنی

  نوشته شده در  ساعت 6:59  توسط مهدی هراتی  | 
من چند روز نبودم از همتون می خوام که منو ببخشین
  نوشته شده در  ساعت 10:56  توسط مهدی هراتی  | 
اون منو تنها گذاشت و رفت                              منو  توی سایه ها گذاشت و رفت

 میگفتش همیشه با من می مونه                    ولی اون بود که منو گذاشت و رفت

 

  نوشته شده در  ساعت 21:51  توسط مهدی هراتی  | 
بابا جون مادرت نظر بده

خدا کچل کنه اونی رو که نظر نده

  نوشته شده در  ساعت 21:41  توسط مهدی هراتی  | 
چند تا داستان از بهلول گذاشتم خیلی قشنگه حتما بخونید

منبع:masouuud.blogfa.com


ادامه مطلب
  نوشته شده در  ساعت 11:10  توسط مهدی هراتی  | 
    صدای اشک من ناقوس مرگ است
                         کتاب عشق من تنها سه برگ است
 یکی برگ فراق و درد اسیری یکی رسوایی و درد فقیری                                      
                                        یکی دیگر نگویم آیا ندیدی !؟ همان برگ تار نا امیدی 
 
  نوشته شده در  ساعت 12:18  توسط مهدی هراتی  | 
یه نفر رو که خواب می تونی بیدار کنی  ولی یه عاشق رو نه

یه نفر که تو رویاست رو میتونی از رویا در بیاری ولی یه عاشق رو نه

یه  غافل  رو می تونی بیدار کنی اما یه عاشق رو نه

همه ی این ها می دونی برا چیه؟

چون : به جون تو عاشقی بد دردیه   دل عاشق و شکستن به خدا نامردیه

  نوشته شده در  ساعت 19:20  توسط مهدی هراتی  | 
اول چشمات میلرزه بعد هم تار میشن یه هو یک قطره ی کوچیک از چشمات میاد بیرون قطره ای که به نظر کوچیک میاد اما غمی بزرگ رو با خودش داره بعد قطره های دیگه هم اونو دنبال می کنن یکی یکی میان بیرون تا همه ی غم هات از بین بره صدا ی اون ها به گوش بقیه ی اندام ها هم میرسه اول آب از بینیت راه میفته بعد دست و پات می لرزه و آخر هم صدای فریاد بی کسی از تو بلند میشه پس یک چیزی رو بدون وقتی که گریه می کنی تنها نیستی بلکه همه ی اعضائ بدنت هم باهات همراهند و چقدر زیباست این گریه...

  نوشته شده در  ساعت 19:4  توسط مهدی هراتی  | 
یه نفر دوباره تهدید به بستن این وبلاگ کرده ولی من نمیذارم ببنده شما شاهد باشین ها
  نوشته شده در  ساعت 18:54  توسط مهدی هراتی  | 
امروز بعد از 3 ماه خواستم برم کلاس زبان ولی ی ی ی  کلاسمون به حدنساب نرسید و تشکیل نشد

  نوشته شده در  ساعت 15:21  توسط مهدی هراتی  | 
براتون چند تا تصویر بازسازی شده از تخت جمشید گذاشتم حتما بینید 

ادامه مطلب
  نوشته شده در  ساعت 16:4  توسط مهدی هراتی  | 
 یه داستان خیلی باحال گذاشتم بخون و بخند و یاد قدیم کن

این داستان فقط جنبه ی طنز دارد


ادامه مطلب
  نوشته شده در  ساعت 23:41  توسط مهدی هراتی  | 
به جون تو  عاشقی بد خریتیه        دل عاشقو شکستن به خدا کار خوبیه
  نوشته شده در  ساعت 12:6  توسط مهدی هراتی  | 
زندگی به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟

مرگ حرفی نزد!!!

زندگی دوباره گفت : من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه من با بودنم زندگی می بخشم و تو نیستی

مرگ ساکت بود

زندگی گفت : رابطه ی من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟

اما مرگ تنها گوش می داد

زندگی فریاد زد : دیوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟

و مرگ آرام گفت :

تا بفهمی که تو و دیوانگی و عشق و حسرت چه بیهوده ای
  نوشته شده در  ساعت 11:18  توسط مهدی هراتی  | 
زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!

ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !

همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابر ها رفت.

هوس به مرکز زمين راه افتاد.

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت.

ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.

بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.

صدای ناله ای بلند شد.

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت

حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...

  نوشته شده در  ساعت 22:7  توسط مهدی هراتی  | 
اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است
 
  نوشته شده در  ساعت 21:47  توسط مهدی هراتی  | 

عشق یعنی خون دل 

  یعنی جفا عشق یعنی دردل یعنی صفا

 عشق یعنی یک شهاب و يك سراب

عشق يعني يك سلام و يك جواب

 عشق يعني يك نگاه و يك نياز

 عشق يعني عالمي راز و نياز

  نوشته شده در  ساعت 21:3  توسط مهدی هراتی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM